ღღنگاه اشتباه...ღღ

به تکلم.به خموشی.به تبسم.به نگاه...میتوان برد به هر شیوه دل آسان از من

فراموشی

ساده...برای تو و اونا ساده است در موردم قضاوت کنید...

کاش دنیای منم مثل تو بود...زیبا...

تنها میمونم بی تو ولی فراموشت نمیکنم...تو فراموش نشدنی هستی

من چطور؟؟؟من فراموش میشم؟کسی میتونه منو یادش نیاد...؟؟؟


برچسب‌ها: کاشکی زندگی هم دنده عقب داشت
[ شنبه 30 شهریور1392 ] [ 10:54 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

زمان

ای کاش میدونستی وقتی تنهام میذاری,من تک تک خاطراتمونو جمع میکنم تا زیر دست و پای ثانیه ها از بین نرن و فراموش نشن...

خاطراتم با تو جزو اموال با ارزشمه...میدونستی؟؟؟



برچسب‌ها: نفهمیدم راز میان دلم و دستم را, از دستم رفت به هرچه دل بستم
[ یکشنبه 27 مرداد1392 ] [ 10:48 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

یکی مثل تو

این روزها یک چشمم خون یک چشمم اشک بيخودي ميخندم!!

تا توي لعنتي يک وقت بهت بر نخوره و فکر کني من افسردم.

چند روز مونده به ولادتم،که خودمم نميدونم راست يا نه!آخه تو شناسنامه ام قيد نشده

لعنت به اين زندگي که لکه هاي ناشي از غصه هاشو رو صورتم حس ميکنم.

شدم دوشيزه ي کم سن و سال پير!

امکان داره زندگي با يک سال بزرگتر شدنم،يکي مثل تو...يا لااقل يکي شبيه تو رو هل بده تو زندگيم...!

اگه مرد بودي با حرفات اذيتم ميکردي نه با اين سکوت لعنتي...پس بايد بهت گفت نامرد...!






برچسب‌ها: احـترام گـذاشتن به بعضیـا, مثه تکـون دادن پارچـه ی قرمز جلوی گــاوه
[ شنبه 21 بهمن1391 ] [ 8:48 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

پسرا...

یک سری پسرا هستن که انگار نیستن!

پسری که وقتی بهش میگی دوستت دارم بی جنبه بازی درنمیاره بگه وظیفته!میگه همینطور...

پسرایی که واسه اونایی که دوستشون دارن گل میخرن!اونم از نوع قرمز....

اونایی که بوی عطرشون بوی عشقه...

اونایی که با چشماشون با آدم حرف میزنن...!

همونایی که با شخصیت باادب سنگین مغرور با غیرت آروم شوخ طبع و به معنای واقعیه کلمه مرد هستن...!

پسرایی که وقتی پیششونی احساس امنیت و آرامش میکنی ...

اونا هستن که تورو واسه خودت میخوان ... وقتی بهشون فکر میکنی هیچی جز خوبیشون یادت نمیاد!

همونایی که عاشقتن و کاری میکنن که دیوونشون بشی...!

اونایی که نیمه شب اسمس میدن به یادتم و وقتی صبح میخونی احساس میکنی ...!!!

پسرهایی که مثل پیرزنا با آدم بحث نمیکنن!

اونایی که وقتی کنارشونی اسمس میدن دوستت دارم!

آقایانی که نمیزنن تو ذوقت اما صلاحتو میخوان!فکر میکنی باباته...

پسرهایی که روحیات حساس دخترارو میشناسن

همون پسرهایی که اگه یک روز نبینیشون روانی میشی!!!

gentelman هایی که هرجا و هر زمان هواتو دارن...

همونایی که دخترا دیوونه وار میپرستنشون!

این پسرا اصلا وجود ندارن!تاحالا همچین آدمایی با این مشخصات خلق نشده ...!!!



برچسب‌ها: خواندی, زیر باران باید رفت; و رفتی, دیگر از باران بدم می آید
[ جمعه 3 آذر1391 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

خوبم !

کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه : "حالت چطوره؟" و تو جواب میدی خوبم!

کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه :

" میدونم خوب نیستی "



[ جمعه 5 آبان1391 ] [ 7:58 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

دوستت دارم ...

عادت ندارم متن های کپی بذارم تو وبلاگم ... ولی این شعر رو خیلی دوست دارم.

تقدیم به کسی که خودش میدونه چقدر عزیزه برام ...! ♥

 

چقدر میخوام نگاتو خندهاتو هر لحظه           

                                  اینه قلبم چه حالی میشه با تو میلرزه

 نگاهت روبرومه آرزومه با تو باشم  تا همیشه        

                        همه دنیام فدای تو برای اینکه هستی

                 به این دیوونه دل بستی پای حرفاش نشستی                           

                               نمیدونی چی میگم نشستی تو قلبم

                 دلم داره واسه چشمای تو دیوونه میشه                      

                              روبروم میشینی ساعتها گم میشم

                گرم صحبت میشیم لحظه ها آتیشن                               

                         دستامو میگیری دستاتو میگیرم

               تا میگی خوشحالی از خوشی میمیرم                            

                                دوست دارم میزارم هرچی دارم پای تو

               ولی بیشتر از این می ارزه چشمای تو                                

                                   کنارت میمونم تو شادی تو غمت

               دلت که بگیره خودم می خندونمت    

                


برچسب‌ها: هییییس, قلبم تندتر میزنه, وقتی نگاهم میکنی
[ سه شنبه 14 شهریور1391 ] [ 11:48 قبل از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

فردا ...

فردا...

خستگی امروز هنوز  توی تنمه

اما نشستمو دارم به فردا فکر میکنم

تا 23 ساعت و 5دقیقه و 17 ثانیه دیگه فردا میشه!!!

توهم همینقدر مثل من واسه فردا لحظه شماری میکنی؟یا نه ...

شاید داری به این فکر میکنی که چجوری منو دور بزنی و منو نبینی

با این وجود من هنوزم دوستت دارم

هنوزم میخوام فردا بشه تا مثل هرروز پشت سرت راه برم و ملتسمانه ازت بخوام برگردی و فقط یک نگاه ...

یک  نگاه بهم بندازی ...منو ببینی که چقدر تو این چند سال فرق کردم ... بزرگ شدم ...

اون چالی که تو عاشقش  بودی رو لپام نمایان تر شده ...

من بدون تو آروم آروم تموم میشم

تو همه ی وجودمی

من از روح تو جون گرفتم

خواهش میکنم فردا سرتو بچرخون و منو ببین

اون لحظه دیگه هیچی از خدا نمیخوام ...!

نزدیک صبحه ... الان فردا میرسه ...!



برچسب‌ها: تو دنیایی که همه میخوان خاص باشن تو عادی باش
[ شنبه 21 مرداد1391 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

خواب دیدم


خوابیدن و خواب دیدن فقط مخصوص بعضی شباس

فقط گاهی که تو به من فکر میکنی

همه ی شبا مثل دیشب قشنگ و نورانی و پرستاره نمیشن

همه ی عشقا مثل عشق فرهاد یک طرفه نیست...چون همشون هوسه

اما حسی که فقط با دیدنت توی خواب تو وجودمه یه چیزی بیشتر از عشقه

صورتتو نمیبینم اما حرارت تنت حتی شبای داغ تابستون هم لذت بخشه


برچسب‌ها: من به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم
[ دوشنبه 9 مرداد1391 ] [ 11:46 قبل از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

شب ...


در تاریکی شب ندیدمت

رازهایی که نخواهم فهمید

حرف هایی که انتظار شنیدنش را میکشم

آرام ...

همه جا پر از صدای سکوت است

شبی  که صبحی ندارد

حال عجیبیست نگاه کردن و لب  گشودن

نه صحبتی نه نوازشی

تنها با چشمان پر از اشک که از فرط بیخوابی خوشحالند

سپیده خواهد زد

بعد از کلی سختی و بن بست...این ما بودیم که پیروز شدیم و به هم رسیدیم

زمان کم است و ما بیدار

روزی پر از هیجان گذشت

فردایی با از خودگذشتگی های تو همراه با محبت های من

لحظه ای کلیشه ای

1بار در دنیا

گرمایی را حس میکنم و دیگر ...

با صدای نسیم دوباره صبحی آمد

زیباست...مثل چشمان تو و دستان من که زل میزنند و نوازش میکنند

دیشب از آن ما بود ...

پس واقعیت داشت همین کافیست...


برچسب‌ها: بزرگترین گمشده های ما در زندگی, نزدیکترین ها به ما هستند
[ دوشنبه 26 تیر1391 ] [ 8:34 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

ديوونه ...

چه روياهايي : با تو...

چه قصه هايي ; بي تو...

چه حرف هايي ; پشت تو..

چه قدم هايي ; بدون تو..

چه كوچه هايي ; نبودن كنار تو...

چه احساساتي ; بي حس تو...

چه عاشقانه هايي ; نشنيدن از زبان تو...

چه روزهايي ; بدون حضور تو...

چه حالي داشتم عزيزم

چه زندگي هايي باتو...و در كنار تو...براي خودم ساختم

هنوز هم باور ندارم كه تو...

عشقي كه هيچوقت توجيحي براش پيدا نكردم حالا بدون دليل تبديل به بدترين احساس شد ; نفرت

به تو اطمينان ميدم كه به من اعتماد كن كه نگاهمو باور كن كه سكوتمو بشنو كه حسمو بخون كه تلاشمو ببين كه...

كه تلنگري از طرف من نخواهي ديد

ديوونه به من ميگن عزيزم



برچسب‌ها: روزگارعجیبیست, نانواهم جوش شیرین میزند, بیچاره فرهاد
[ چهارشنبه 21 تیر1391 ] [ 12:33 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

شاید در رویایم

جلوی من ایستاده بود با قدی بلندتر از من ... با موهایی کوتاه تر از من

سایش رو صورتم بود ... طوری که درست نمیتونستم چراغو ببینم

اون لحظه ازش ترسیدم ... آخه یجوری شده بود...مغرور

پیراهنش همزمان با چادرم حرکت کرد ...

انگاری دستی اومد تو اتاق ... باد بود

از پنجره سرک کشید

همزمان باهم نشستیم

حالم غیرمعمولی بود

کاش صورتش به طرفم بود تا اون هم حرکاتمو میپایید

داشت تموم میشد...خوشحال بودم و ناراحت.گرمم بود...

بغض داشتم ... باورم نمیشد که اینجام.تموم شد

برگشت به طرفم و گفت :  قبول باشه

اشکم جاری شدودیگه نفهمیدم

حرفاش یادم نیست...

فقط بهش گفتم که اشک شوقه...

گفتم که عجیبه اینجا نشستیم...

اولین نمازی که بعداز بهم رسیدنمون باهم خوندیم...

نماز دونفرمون

بدون هیچ حسودی

بدون هیچ مزاحمی

  من و اون و خدا ...!


 


برچسب‌ها: انتظار برای رسیدن به آرزوها زیاده
[ پنجشنبه 8 تیر1391 ] [ 8:13 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

دلتنگی

هروقت دلت تنگ شد فقط به آسمون خیره شو ...

اون دورترها اونقدر نگاهتو تو ابرا غرق کن تا اونا هم از بی گناهی چشمات گریشون بگیره

بارون میاد . اونوقته که میفهمم دلتنگ منی

کاش همیشه همینطور باشه...

اینکه هروقت به من فکر میکنی ابر کوچیک بالای خونمون میباره

میرم زیرش وامیستم و نوازشتو از دور حس میکنم...

وقتی دستای بارون با گرمای وجودت تمام احساسمو نوازش میکنید دیگه حرفی جز سکوت ندارم...

من دربرابر چشمات هیچی نیستم !



برچسب‌ها: چشمان تو مرا عاشق خواهند کرد
[ جمعه 2 تیر1391 ] [ 7:46 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

بعد از امتحانا و ...!

امتحانا هم با کلی دردسر تموم شد

امسال نهایی بود و سخت

 و صدالبته واسه منی که آرزوهای بلندبالایی برای دانشگاه رفتنم دارم مهم!

این دفعه چون تو مدرسه خودمون نبودیم و امتحانا تو حوزه برگذار میشد خاطرات جالبی بامن همراه بود

مثلا اینکه دوستای خیلی قدیمیمو که بامن هم رشته بودن میدیدم و اونایی که رشتشون فرق میکرد تو مسیر برگشت!

همشون گنده شده بودن!تو شهر ما این عجیب بود بعد از 7 یا 8 سال اولین بار بود میدیدمشون آخه شهرمون سبزوار نسبتا کوچیکه!

بگذریم...

یکی از چیزهایی که تو دوران امتحانا خیلی واسم جالبه...همون زمان سر امتحانه و اتفاقاش

مثلا این عادیه که 45 دقیقه ی آخر همه سرشون رو میارن بالا به امید فرجی!

اینکه همه از مراقب های تیزبین متنفرن

مثلا ما 5دقیقه قبل از امتحان از همه میپرسیدیم امروز مراقبمون کیه؟عینکیه؟گیجه یا زرنگ!!!؟؟

یک روز که نیم ساعت به آخر امتحان مونده بود و همه سوالامو نوشتم سرمو بلند کردم ببینم کسی به کمک نیاز داره یا نه!!!دوستم تقریبا داشت خواهش میکرد!منم جوابو با بدبختی بهش گفتم و ازش جواب یک سوالو خواستم که مراقب فهمیدو شروع کرد به خندیدن!!!سرخ شده بود از خنده!!!به زور جلو خودشو گرفت!!!

تهشم نگفت واسه چی خندیده اما حتما دلیلش همین نیم ساعته آخر بود که همه هوشیار میشن!

یک روز دیگه هم که همرو نوشتم تا سرمو بلند کردم یه دختره که نمیشناختمشو نمیدونستم اصلا از کدوم مدرسه هست گفت سوال 8 رو بگو!نگاه کردم به برگم دیدم جوابش خیلی طولانیه.میخواستم بهش بگم که طولانیه بدبخت ذوق کرد فکر کرد میخوام جوابو بهش بگم و یکم خودشو جمع و جور کرد و آماده شد.هی میگفتم بابا طولانیه نمیشه باز اون میگفت نمیفهمم چی میگی!منم زد به اعصابم بلند داد زدم گفتم برو بابا!مراقب هم طبق معمول جامو عوض کرد!

کلا سر این امتحانا همه به فکر خودشونن و هیچکسو غیر از خودشون نمیشناسن!اگه هم کسی جواب سوال رو به کناریش میرسونه حتما یه قصدی داره!مثلا اینکه خودش هم نیاز به کمک داره!وگرنه کسی به کسی لطف نمیکنه!

 سر امتحان دوتا شباهت به روز قیامت داره اینکه فقط دنبال کار خودتیو هوا داغه!  


برچسب‌ها: امتحانا تموم شد و دوباره با دلی پر برگشتم
[ جمعه 2 تیر1391 ] [ 7:41 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

از روي اجبار ...

با درود فراوان ...

ميخواستم بگم كه تا چند وقتي نميتونم آپ بشم ...!

آخه حجم درسا سر به فلك كشيده!

ميرم كه با سرعت زياد بخونم و با سرعت بيشتر برگردم

لحظه شماري ميكنم كه ببينمتون ....

فعلا بدرود ...

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 7:48 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

فقط واسه تو ... واسه يه مرد...

ديشب ديدمش ...
خودش بود
اشتباه نميديدم
مثل هميشه
با آغوشي باز...به پهناي نگاهش
داشت منو نگاه ميكرد
خوشحال بودم
بيشتر از هميشه
حتي تو رويامم نميگنجيد
اون ...ديدمش
ميتونست پيشم بمونه...خودش گفت
هموني بود كه ميخوامش...به بلندي احساسم
راست قامت
مردي به بزرگي عاشق شدن...دوست داشتن...علاقه و پرپر شدن...
يه مرد
كسي كه ميتونست واسم همه چيز باشه
يه سرپناه ... يه سايه ي ساده
يه فرشته
ديدمش...
اوني كه در توانش هست تا منو نجات بده
از اين روزاي تكراري...از اين افسردگي و بي خيالي
شايد...
فقط با اون بخندم و به اوج برسم
مثل هيچكس نيست باورش كردم
اون ...
مرد منه ...
ميشه بهش تكيه كرد
آره تو خوابم... ديدمش
ولي واقعيت داره
كاش نره...هيچوقت...حتي يه لحظه
من...من...كنارش طعم آرامش رو ميچشم


[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 8:25 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

تو ...


تو می خندی ، حواست نیست ، من آروم می میرم
تو می رقصی و من، عاشق شدن رو یاد می گیرم

چه جذابی ... چه گیرایی


[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 8:53 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

سلام

سلام خدا جون ...خوبی؟

این پایین خیلی گرمه اون بالا چطور؟

من که دارم از حرارت وجودم میسوزم!تو چطور؟

اگه گرمته یکم اون شعله ی خورشیدتو کم کن!ممنون میشم

این پایین زیاد اوضاع خوب نیست

دیگه آدما واسه دیدن هم خودشونو به زحمت نمیندازن!

حتی خود من...!خود منم دیگه پیاده تا کوچه ی احساس صورتیم قدم نمیذارم

حالا یا بخاطر اینه که از وسط این راه پر پیچ و خم خسته شدم!یا بخاطر اینه که سر کوچه نوشتن :کوچه ی

احساس پاک و خاطرات شما به علت دل ناپاکتون در دست احداثه!!!

راستی تا دیر نشده بگم که چندتا از این بنده هات اذیتم میکنن

مگه خودت نگفتی دوسم داری؟پس منو زودتر ببر

منتظر جواب نامه ام میمونم

فعلا به درود...


[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 8:27 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

باور كن...كه نميداني...

تو شايد نداني كه دلم هر لحظه به دنبالت ميدود...

تو شايد نداني و نبيني چشمانم به انتظارت بي سو شده...

شايد نداني كه چقدر قلبم هرشب درد ميگيرد...

كه بي اعتنا ميگذري از افق نگاهم...

كه نميداني بي تو هر ساعت در عذابم...

تو شايد نداني كه نگاهت را با تمام وجود باور دارم و تو...آن را از من...از مني كه دوستت دارم دريغ ميكني...

اين تويي كه نميداني

و تو شايد نداني من بعد از عمري عاشق شدم...

اما امروز مي گويم گلم...:

اگر مرا نخواهي من همچنان دوستت خواهم داشت...




[ شنبه 12 فروردین1391 ] [ 7:36 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

برای بار اول...

امروز داشتم فیلم های خانوادگی قدیمی رو نگاه میکردم...همه از اینجور فیلم ها دارن

به این فکر میکردم که کیا از بینمون رفتن و کیا تازه واردن

به اینکه بعضیا چقدر آسون فراموش میشن

اما آرزوی همیشگیم اینه که خاطرات خوب دوباره تکرار و خاطرات بد فراموش بشن

به این فکر میکردم که امسال سال بدی خواهد بود ; بهارش که خیلی ناخوشایند تموم شد

واسم دعا کنید هرچی که تو سالهای پیش افتاده رو فراموش کنم ; چه بد و چه خوب...

همین که الان سالمم و دارم اینارو مینویسم مدیون دعاهای خیلی ها هستم

همین...


[ شنبه 5 فروردین1391 ] [ 1:21 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]

خوشحالم كه تنهايي...خوشحالم كه تنهام...

گاهي وقتا مجبور ميشي تنها بموني

گاهي وقتا خودت دوست داري تنها باشي

گاهي وقتا از تنهايي ميترسي

گاهي وقتا فكر ميكني هميشه تنهايي

گاهي وقتا تو تنهايي فكر ميكني كه كاش تنها نبودي...


اما تو...

هموني هستي كه از تنهايي ميترسي

فقط ميخواي تنها نموني

واست مهم نيست كي و كجا...!فقط يكي پيشت باشه...!

ديوونه كه ميگن تويي...


[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 8:47 بعد از ظهر ] [ نازنين ] [ ]